دیوان شمس/آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی)
'


 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشیاه که چه می‌زیبدش بدخوی و سرکشی 
 گاه چو مه می‌رود قاعده شب رویمی‌کند از اختران شیوه لشکرکشی 
 گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهانتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی 
 ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راسخت بگیری کمر خانه خود درکشی 
 از طرب آن زمان جامه جان برکنیوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی 
 هر شکری زین هوس عود کند خویش راتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی 
 آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیستنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی 
 بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بریخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی 
 مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی 
 گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاستتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی 
 وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیانتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی