دیوان شمس/آه که دلم برد غمزه‌های نگاری

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آه که دلم برد غمزه‌های نگاری)
'


 آه که دلم برد غمزه‌های نگاریشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری 
 هیچ دلی چون نبود خالی از اندوهدرد و غم چون تو یار و دلبر باری 
 از پی این عشق اشک‌هاست روانهخوب شهی آمد و لطیف نثاری 
 چشم پیاپی چو ابر آب فشاندتا ننشیند بر آن نیاز غباری 
 کان شکر آن لبست باد بقایشتا که نماند حزین و غوره فشاری 
 نک شب قدرست و بدر کرد عنایتبر دل هر شب روی ستاره شماری 
 بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بودماهی بی‌آب را کی دید قراری 
 خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تناز تن بی‌عقل کی بیاید کاری 
 خلعت نو پوش بر زمین و زمانهخلعت گل یافت از جناب تو خاری 
 گر نبدی خوی دوست روح فشانیخود نبدی عاشقی و روح سپاری 
 خرقه بده در قمارخانه عالمخوب حریفی و سودناک قماری 
 بهر کنارش همی کنار گشایمهیچ کس آن بحر را ندید کناری 
 تن بزنم تا بگوید آن مه خوش روآنک ز حلمش بیافت کوه وقاری