دیوان شمس/آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایهای
ظاهر
| آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایهای | آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایهای | |||||
| آفتاب و چرخ را چون ذرهها برهم زند | وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایهای | |||||
| عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی | عشق سازی عقل سوزی طرفهای خودرایهای | |||||
| چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او | ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایهای | |||||
| قهر صد دندان ز لطفش پیر بیدندان شده | عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایهای | |||||
| صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری | وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایهای | |||||
| کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو | بر نهان و آشکارش مینگر از قایهای | |||||