دیوان شمس/آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی)
'


 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسیپاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی 
 آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشتزین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی 
 کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسدتا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی 
 همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می‌کشمای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی 
 گر چه غمت به خون من چابک و تیز می‌رودهست امید جان که تو در غم دل شکن رسی 
 جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میانپاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی 
 چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکشبوک به بوی طره‌اش بر سر آن رسن رسی 
 زن ز زنی برون شود مرد میان خون شودچون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی 
 حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهدمرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی 
 لطف خیال شمس دین از تبریز در کمینطالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی