دیوان شمس/آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
ظاهر
| آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای | صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای | |||||
| چون ز پیش رشتهای در لعل چون آتش بتافت | موج زد دریای گوهر از میان خارهای | |||||
| این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد | چون به پیش پرده آمد بهترک شد پارهای | |||||
| هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری | هشت دفتر درج بین در رقعهای رخسارهای | |||||
| تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده | یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخوارهای | |||||
| هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب | خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کارهای | |||||
| ز آفتاب عشق تو ذرات جانها شد چو ماه | وز سعادت در فلک هر ساعتی استارهای | |||||
| نقش تو نادیده و یک یک حکایت میکند | چون مسیح از نور مریم روح در گهوارهای | |||||
| شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل | هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آوارهای | |||||