دیوان شمس/آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
ظاهر
| آن کیست ای خدای کز این دام خامشان | ما را همیکشد به سوی خود کشان کشان | |||||
| ای آنک میکشی تو گریبان جان ما | از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان | |||||
| بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما | ساقی باهشانی و آرام بیهشان | |||||
| بیدست میکشی تو و بیتیغ میکشی | شاگرد چشم تو نظر بیگنه کشان | |||||
| آب حیات نزل شهیدان عشق توست | این تشنه کشتگان را ز آن نزل میچشان | |||||
| دل را گره گشای نسیم وصال توست | شاخ امید را به نسیمی همیفشان | |||||
| خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود | زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان | |||||
| مقصود ره روان همه دیدار ساکنان | مقصود ناطقان همه اصغای خامشان | |||||
| آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب | چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان | |||||
| در روح دررسی چو گذشتی ز نقشها | وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان | |||||
| همیان چه مینهی به امانت به مفلسان | پا را چه مینهی تو به دندان گربشان | |||||
| از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش | خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان | |||||
| دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد | مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان | |||||
| دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست | خورشید را نگر چو نهای جنس اعمشان | |||||