دیوان شمس/آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن کیست ای خدای کز این دام خامشان)
'


 آن کیست ای خدای کز این دام خامشانما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان 
 ای آنک می‌کشی تو گریبان جان مااز جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان 
 بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ماساقی باهشانی و آرام بی‌هشان 
 بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشیشاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان 
 آب حیات نزل شهیدان عشق توستاین تشنه کشتگان را ز آن نزل می‌چشان 
 دل را گره گشای نسیم وصال توستشاخ امید را به نسیمی همی‌فشان 
 خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجودزان ساکنند زیر و زبر این مفتشان 
 مقصود ره روان همه دیدار ساکنانمقصود ناطقان همه اصغای خامشان 
 آتش در آب گشته نهان وقت جوش آبچون آب آتش آمد الغوث ز آتشان 
 در روح دررسی چو گذشتی ز نقش‌هاوز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان 
 همیان چه می‌نهی به امانت به مفلسانپا را چه می‌نهی تو به دندان گربشان 
 از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفشخواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان 
 دانش سلاح توست و سلاح از نشان مردمردی چو نیست به که نباشد تو را نشان 
 دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توستخورشید را نگر چو نه‌ای جنس اعمشان