دیوان شمس/آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی)
'


 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانیتشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی 
 من واله یزدانم در حلقه مردانمزین بیش نمی‌دانم ای مه تو که را مانی 
 هم بنده و آزادم ویرانه و آبادمهم بی‌دل و دلشادم ای مه تو که را مانی 
 هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شدهم ممن و کافر شد ای مه تو که را مانی 
 شاد آنک نهد پایی در لجه دریاییبا دیده بینایی ای مه تو که را مانی 
 باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبراز طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی 
 من زان سوی دولابم زان جانب اسبابمتو محو کن القابم ای مه تو که را مانی 
 بر عاشق دوتاقد آن کس که همی‌خنددزان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی 
 شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزیای جان و جهان می‌زد ای مه تو که را مانی