دیوان شمس/آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من)
'


 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان منای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من 
 زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذربرجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من 
 خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تواز روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من 
 عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستمسغراق می چشمان من عصار می مژگان من 
 ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورماین است تر و خشک من پیدا بود امکان من 
 دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرتخالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من 
 با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند توچون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من 
 نک چشم من تر می زند نک روی من زر می زندتا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من 
 بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکمزان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من 
 در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم توپنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من 
 گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنماول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من 
 بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بودشیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من 
 گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج منمن بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من 
 پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنممر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من 
 هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم بی‌خطرتا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من 
 گفتا نکو رفت این سخن هشدار و انبان گم مکننیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من 
 الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرجالصیر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من 
 بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتربس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من