دیوان شمس/آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
ظاهر
| آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی | غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی | |||||
| می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند | ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی | |||||
| مرد قمارخانهام عالم بیکرانهام | چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی | |||||
| ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو | خواجه مگر ندیدهای ملک و مقام ایمنی | |||||
| هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود | از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی | |||||
| من که در آن نظارهام مست و سماع بارهام | لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی | |||||
| هست سماع ما نظر هست سماع او بطر | لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی | |||||
| در تک گور ممنان رقص کنان و کف زنان | مست به بزم لامکان خورده شراب ممنی | |||||
| پیش تو است این دم او مینبری ز یار بو | مینگری تو سو به سو پله چشم میزنی | |||||