دیوان شمس/آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
ظاهر
| آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله | گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله | |||||
| جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری | چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله | |||||
| کوه از او سبک شده مغز از او گران شده | روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله | |||||
| پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی | قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله | |||||
| تازه کند ملول را مایه دهد فضول را | آنک زند ز بیرهه راه هزار قافله | |||||
| پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده | دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله | |||||
| هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد | هر که نخورد تا رود جانب غصه بیگله | |||||
| غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق | نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله | |||||
| هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد | آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله | |||||