دیوان شمس/آمد آن خواجه سیماترش
ظاهر
| آمد آن خواجه سیماترش | وان شکرش گشته چو سرکا ترش | |||||
| با همگان روترش است ای عجب | یا که به بیرون خوش و با ما ترش | |||||
| از کرم خواجه روا نیست این | با همه خوش با من تنها ترش | |||||
| زین بگذشتیم دریغست و حیف | آن رخ خوش طلعت زیبا ترش | |||||
| ای ز تو خندان شده هر جا حزین | وی ز تو شیرین شده هر جا ترش | |||||
| شاد زمانی که نهان زیر لب | یار همیخندد و لالا ترش | |||||
| گر ترشی این دم شرطی بنه | که نبود روی تو فردا ترش | |||||
| بهر خدا قاعده نو منه | هیچ بود قاعده حلوا ترش | |||||
| این ترشی در چه و زندان بود | دید کسی باغ و تماشا ترش | |||||
| یوسف خوبان چو به زندان بماند | هیچ نگشت آن گل رعنا ترش | |||||
| تا به سخن آمد دیوار و در | کز چه نهای ای شه و مولا ترش | |||||
| گفت اگر غرقه سرکا شوم | کی هلدم رحمت بالا ترش | |||||
| میدهم عشق و ندیمی کند | غرقه شود در می و صهبا ترش | |||||
| دست فشان روح رود مست تا | میمنه که نیست بدان جا ترش | |||||
| بس کن و در شهد و شکر غوطه خور | کت نهلد فضل موفا ترش | |||||