دیوان شمس/آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
ظاهر
| آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست | آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست | |||||
| تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک | وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست | |||||
| گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم | زانک جمله چیزها چیزی ز بیچیزی شدست | |||||
| زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق | زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست | |||||
| جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر | گفتم آخر جان جان زین سان ز بیچیزی شدست | |||||
| چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم | شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست | |||||