دیوان حافظ/هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
ظاهر
| ۱۲۱ | هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد | سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد | ۱۳۹ | |||
| حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقلست | کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد | |||||
| دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمانست | که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد | |||||
| لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست[۱] | بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد | |||||
| بخواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را | که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد | |||||
| چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان | که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد | |||||
| بلاگردان جان و تن دعای مستمندانست | که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد | |||||
| صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان | که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد | |||||
| و گر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشق مفلس | ||||||
| بگوئیدش که سلطانی گدائی همنشین دارد | ||||||
- ↑ چنین است در نسخهٔ آقای تقوی و شرح سودی بر حافظ ج۲ ص۲۱۱، باقی نسخ بعضی: «هست و ... نیست» و بعضی دیگر: «نیست و ... هست»