دقیقی (گشتاسپ نامه)/چو باز آورید آن گرانمایه کین
ظاهر
| چو باز آورید آن گرانمایه کین | بر اسپ زریری برافگند زین | |||||
| خرامید تازان به آوردگاه | به سه بهره کرد آن کیانی سپاه | |||||
| از آن سه یکی را به بستور داد | پس آن سپهدار فرخ نژاد | |||||
| دگر بهره را بر برادر سپرد | بزرگان ایران و مردان گرد | |||||
| سیم بهره را سوی خود باز داشت | که چون ابر غرنده آواز داشت | |||||
| چو بستور فرخنده و پاک تن | دگر فرش آورد شمشیر زن | |||||
| به هم ایستادند از پیش اوی | که لشکر شکستن بدی کیش اوی | |||||
| همیدون ببستند پیمان برین | که گر تیغ دشمن بدرد زمین | |||||
| نگردیم یک تن ازین جنگ باز | نداریم زین بدکنان چنگ باز | |||||
| بر اسپان بکردند تنگ استوار | برفتند یکدل سوی کارزار | |||||
| چو ایشان فگندند اسپ از میان | گوان و جوانان ایرانیان | |||||
| بهم جمله از جای برخاستند | جهان را به جوشن بیاراستند | |||||
| ازیشان بکشتند چندان سپاه | کز آن تنگ شد جای آوردگاه | |||||
| چنان خون همی رفت بر کوه و دشت | کز آن آسیاها به خون بر بگشت | |||||
| چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش | ابا نامداران و مردان خویش | |||||
| گو گردکش نیزه اندر نهاد | بر آن گردگیران یبغونژاد | |||||
| همی دوختشان سینهها باز پشت | چنان تا همه سرکشان را بکشت | |||||
| چو دانست خاقان که ماندند بس | نیارد شدن پیش او هیچ کس | |||||
| سپه جنب جنبان شد و کار گشت | همی بود تا روز اندر گذشت | |||||
| همانگاه اندر گریغ اوفتاد | بشد رویش اندر بیابان نهاد | |||||
| پس اندر نهادند ایرانیان | بدان بی مره لشکر چینیان | |||||
| بکشتند زیشان به هر سو بسی | نبخشودشان ای شگفتی کسی | |||||