خواجوی کرمانی (غزلیات)/یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد
ظاهر
| یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد | وگر از پای درافتاد بسر باز آمد | |||||
| ظاهر آنست کزین پس گهر ارزان گردد | که چو دریا شد و چون کان گهر باز آمد | |||||
| آنکه در رستهی بازار وفا زر میزد | در رخ خویش نظر کرد و ز زر باز آمد | |||||
| گر چه طوطی ز شکر نیک بتنگ آمده بود | دگر از آرزوی تنگ شکر باز آمد | |||||
| بلبل مست نگر باز که چون باد بهار | بهوای سمن و سنبل تر باز آمد | |||||
| شمع کومجلس اصحاب منور میداشت | با دلی تافته و سوز جگر باز آمد | |||||
| خاکساری که شدآب رخش از گریه برود | همچو آتش شد و چون باد سحر باز آمد | |||||
| مدتی گر بضرورت ز نظر غایب گشت | مفکنیدش ز نظر چون به نظر باز آمد | |||||
| هر که او را قدمی بود چو خواجو را دید | گفت کان یار قدمدار دگر باز آمد | |||||