خواجوی کرمانی (غزلیات)/یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود
ظاهر
| یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود | باده چشم عقل میبست و در دل میگشود | |||||
| بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر مینشاند | جام می زنگ غم از آئینه جان میزدود | |||||
| مه فرو میشد گهی کو پرده در رخ میکشید | صبح بر میآمد آن ساعت که او رخ مینمود | |||||
| کافر گردنکشش بازار ایمان میشکست | جادوی مردم فریبش هوش مستان میربود | |||||
| از عذارش پرده گلبرگ و نسرین میدرید | وز جمالش آبروی ماه و پروین میفزود | |||||
| همچو سرمستان دلم تا صبحدم در باغ وصل | از رخ و زلفش سخن میچید و سنبل میدرود | |||||
| گرشکار آهوی صیاد او گشتم چه شد | ور غلام هندوی شب باز او بودم چه بود | |||||
| چون وصال دوستان از دست دادم چاره نیست | چون بغفلت عمر بگذشت این زمان حسرت چه سود | |||||
| گفتم آتش در دلم زد روی آتش رنگ تو | گفت خواجو باش کز آتش ندیدی بوی دود | |||||