خواجوی کرمانی (غزلیات)/گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند
ظاهر
| گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند | ولیک پیش وجود تو جمله کالعدمند | |||||
| صبوحیان سحرخیز کنج خلوت عشق | چه غم خورند چو شادی خوران جام جمند | |||||
| چو گنج عشق تو دارند در خرابهی دل | نه مفلسند ولی منعمان بی درمند | |||||
| چو قامت تو ببینند کوس عشق زنند | پریرخان که بعالم بدلبری علمند | |||||
| بقصد مرغ دل خستگان میفکن دام | که طائران هوایت کبوتر حرمند | |||||
| بتیغ هجر زدن عاشقان مسکین را | روا مدار که مجروح ضربت ستمند | |||||
| چو آهوان پلنگ افکن ترا بینند | اگر بصید روی از تو وحشیان نرمند | |||||
| دمی ندیم اسیران قید محنت باش | ببین که سوختگان غم تو در چه دمند | |||||
| خلاف حکم تو خواجو کجا تواند کرد | که بیدلان همه محکوم و دلبران حکمند | |||||