خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام
ظاهر
| گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام | سالها آخر نه مرغ بوستانت بودهام | |||||
| گر چه فارغ بودهام چون نسر طایر ز آشیان | تا نپنداری که دور از آشیانت بودهام | |||||
| هر کجا محمل بعزم ره برون آوردهئی | چون جرس دستانسرای کاروانت بودهام | |||||
| گر تو پاس خاطرم داری و گرنه حاکمی | زان تصور کن که هر شب پاسبانت بودهام | |||||
| گر چه از رویت چو گیسو برکنار افتادهام | چون کمر پیوسته در بند میانت بودهام | |||||
| کشتهی تیغ جهان افروز مهرت گشتهام | تشنهی آب جگر تاب سنانت بودهام | |||||
| از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار | کز هواداری غبار آستانت بودهام | |||||
| گر شکر خایی کنم بر یاد لعلت دور نیست | زانکه عمری طوطی شکر ستانت بودهام | |||||
| همچو خواجو ای ، بسا شبها که از شوریدگی | دسته بند سنبل عنبرفشانت بودهام | |||||