خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی
ظاهر
| گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی | که آفتاب بلندی چو بر کنارهی بامی | |||||
| کنون تو سرو خرامان بگاه جلوهی طاوس | هزار بار سبق بردهئی بکبک خرامی | |||||
| گرم قبول کنی همچو بندگان بارادت | بدیده گر بنشینی بایستم بغلامی | |||||
| اگر چه غیرتم آید که با وجود حریفان | مثال آب حیاتی که در میان ظلامی | |||||
| اگر چراغ نباشد مرا تو چشم و چراغی | ور آفتاب نباشد مرا تو ماه تمامی | |||||
| ز شام تا بسحر شمعوار پیش وجودت | بسوختیم ولیکن دلت نسوخت ز خامی | |||||
| مگر تو باغ بهشتی نگویمت که چو حوری | مرا تو جان و جهانی ندانمت که کدامی | |||||
| براه بادیه ما را بمان بخار مغیلان | شب رحیل که گفتیم ترک جان گرامی | |||||
| محب دوست نیندیشد از جفای رقیبان | ترا که شوق حرم نیست غم بود ز حرامی | |||||
| چه باشد ار به عنایت نظر کنی سوی خواجو | چرا که لطف تو عامست و آن ستم زده عامی | |||||