خواجوی کرمانی (غزلیات)/کدام دل که ز دوری به جان نمیآید
ظاهر
| کدام دل که ز دوری به جان نمیآید | کدام جان که ز غم در فغان نمیآید | |||||
| سرشک من بکجا میرود که همچون آب | دو دیده ناز ده برهم روان نمیآید | |||||
| ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم | که یادم از سمن و ارغوان نمیآید | |||||
| بسی شکایتم از سوز سینه در جانست | ولی ز آتش دل بر زبان نمیآید | |||||
| چنان سفینه صبرم شکست وآب گرفت | که هیچ تخته از آن بر کران نمیآید | |||||
| کسی که نام لبش میبرد عجب دارم | که آب زندگیش در دهان نمیآید | |||||
| معبانی که در آن صورت دلافروزست | ز من مپرس که آن در بیان نمیآید | |||||
| براستی قد سرو سهی خوشست ولیک | براستان که به چشمم چنان نمیآید | |||||
| نمیرود سخنی در میان او خواجو | که از فضول کمر در میان نمیآید | |||||