خواجوی کرمانی (غزلیات)/کار ما بی قد زیبات نمی آید راست
ظاهر
| کار ما بی قد زیبات نمی آید راست | راستی را چه بلاییست که کارت بالاست | |||||
| چون قد سرو خرام تو بگویم سخنی | در چمن سرو ببالای تو میماند راست | |||||
| بخطا مشک ختن لاف زد از خوشبوئی | با سر زلف تو پیداست که اصلش ز ختاست | |||||
| زیر هر موی چو زنجیر تو دیوانه دلیست | روی بنمای که چندین دل خلقت ز قفاست | |||||
| با تو یکتاست هنوز این دل شوریدهی من | چون سر زلف کژت قامتم ار زانک دوتاست | |||||
| رسم باشد که بانگشت نمایند هلال | ابرویت چون مه نوزان سبب انگشتنماست | |||||
| نرگس جادوی مست تو بهنگام صبوح | فتنهئی بود که از خواب صبوحی برخاست | |||||
| متحیر نه در آن شکل و شمایل شدهام | حیرتم در قلم قدرت بیچون خداست | |||||
| بحقیقت نه مجازست بمعنی دیدن | صورتی را که درو نور حقیقت پیداست | |||||
| نبود شرط محبت که بنالند از دوست | زانک هر درد که از دوست بود عین دواست | |||||
| خواجو ار زانک ترا منصب لالایی نیست | زادهی طبع ترا لل لالا لالاست | |||||