خواجوی کرمانی (غزلیات)/کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت
ظاهر
| کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت | سیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت | |||||
| ناقه بگذشت و مرا بیدل و دلبر بگذاشت | ای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت | |||||
| ساربان گو نفسی با من دلخسته بساز | کاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت | |||||
| نتواند که بدوزد نظر از منظر دوست | هر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت | |||||
| سیل خونابه روان شد چو روان شد محمل | عجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت | |||||
| نه من دلشده در قید تو افتادم و بس | کاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت | |||||
| قیمت روز وصال تو ندانست دلم | تا ازین گونه شبی برمن بیدل بگذشت | |||||
| هرکه شد منکر سودای من و حسن رخت | عالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت | |||||
| جان فدای تو اگر قتل منت در خور دست | خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت | |||||
| دوش بگذشتی و خواجو بتحسر میگفت | آه ازین عمر گرامی که به باطل بگذشت | |||||