خواجوی کرمانی (غزلیات)/چون نیست ما را با او وصالی
ظاهر
| چون نیست ما را با او وصالی | کاجی بکویش بودی مجالی | |||||
| زین به چه باید ما را که آید | از خاک کویش باد شمالی | |||||
| همچون هلالی گشتم چو دیدم | بر طرف خورشید مشکین هلالی | |||||
| جانم ز جانان سر بر نتابد | کز جان نباشد تن را ملالی | |||||
| از شوق لعلش دل شد چو میمی | وز عشق زلفش قد شد چو دالی | |||||
| در چنگ زلفش دل پای بندی | بر خاک کویش جان پایمالی | |||||
| دانی که چونم دور از جمالش | از مویه موئی وز ناله نالی | |||||
| هر شب خیالش آید به پیشم | شخص ضعیفم بیند خیالی | |||||
| آنکس چه داند حال ضعیفان | کو را نبودست یکروز حالی | |||||
| میرفت خواجو با خویش میگفت | کان شد که با او بودت وصالی | |||||