خواجوی کرمانی (غزلیات)/چون طره عنبر شکنش در شکن افتد
ظاهر
| چون طره عنبر شکنش در شکن افتد | از سنبل تر سلسله برنسترن افتد | |||||
| دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماند | چون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد | |||||
| کام دل شوریده ز لعل تو برآرم | گر چین سر زلف تو در دست من افتد | |||||
| چون وقت سحر گل بشکر خنده درآید | از بلبل شوریده فغان در چمن افتد | |||||
| طوطی که شکر میشکند در شکرستان | نادر فتد ار همچو تو شیرین سخن افتد | |||||
| لعل لب در پوش تو چون در سخن آید | خون در جگر ریش عقیق یمن افتد | |||||
| هر کو چو من از عشق تو بی خویشتن افتاد | در دام غم از درد دل خویشتن افتد | |||||
| خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاک | آتش ز دل سوختهاش در کفن افتد | |||||