خواجوی کرمانی (غزلیات)/چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید
ظاهر
| چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید | از تیره شبم صبح درخشان بنماید | |||||
| از بس دل سرگشته که بربود در آفاق | امروز دلی نیست که دیگر برباید | |||||
| زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش | پیداست که عمر من دلخسته چه پاید | |||||
| گر کام تو اینست که جانم بلب آری | خوش باش که مقصود تو این لحظه برآید | |||||
| در زلف تو بستم دل و این نقش نبستم | کز بند سر زلف تو کارم نگشاید | |||||
| هر صبحدم از نکهت آن زلف سمن سای | برطرف چمن باد صبا غالیه ساید | |||||
| در ده می چون زنگ که آئینه جانست | تا زنگ غمم ز آینه جان بزداید | |||||
| مرغان خوش الحان چمن لال بمانند | چون بلبل باغ سخنم نغمه سراید | |||||
| در دیدهی خواجو رخ دلجوی تو نوریست | کز دیدن آن نور دل و دیده فزاید | |||||