خواجوی کرمانی (غزلیات)/چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند
ظاهر
| چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند | با من خسته برآنند که از پیش برانند | |||||
| میکشند از پی خویشم که بزاری بکشندم | که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند | |||||
| صبر تلخست و طبیبان ز شکر خندهی شیرین | همچو فرهاد بجز شربت زهرم نچشانند | |||||
| ایکه بر خسته دلان میگذری از سرحشمت | هیچ دانی که شب هجر تو چون میگذرانند | |||||
| گر توانی بعنایت نظری کن که ضعیفان | صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند | |||||
| چه تمتع بود ارباب کرم را ز تنعم | گر نصیبی بگدایان محلت نرسانند | |||||
| بجز از مردمک دیده اگر تشنه بمیرم | آبم این طایفه بی روی تو برلب نچکانند | |||||
| آنچنان بستهی زنجیر سر زلف تو گشتم | که همه خلق جهانم ز کمندت نجهانند | |||||
| عارفان تا که بجز روی تو در غیر نبینند | شمع را چون تو بمجلس بنشینی بنشانند | |||||
| جز میانت سر موئی نشناسیم ولیکن | عاقلان معنی این نکتهی باریک ندانند | |||||
| خواجو از مغبچگان روی مگردان که ازین روی | اهل دل معتکف کوی خرابات مغانند | |||||