خواجوی کرمانی (غزلیات)/چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد
ظاهر
| چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد | صبا در جیب گوئی نافهی مشک ختا دارد | |||||
| بطرف بوستان هرکس بیاد چشم میگونش | مدام ار می نمینوشد قدح بر کف چرا دارد | |||||
| چو یار آشنا از ما چنان بیگانه میگردد | شود جانان خویش آنکس که جانی آشنا دارد | |||||
| از آن دلبستگی دارد دل ما با سر زلفش | که هرتاری ز گیسویش رگی با جان ما دارد | |||||
| من از عالم بجز کویش ندارم منزلی دیگر | ولی روشن نمیدانم که او منزل کجا دارد | |||||
| برآنم کابر گرینده از این پس پیش اشک من | حدیث چشم سیل افشان نراند گر حیا دارد | |||||
| مرا در مجلس خوبان سماع انس کی باشد | که چون سروی برقص آید مرا از رقص وا دارد | |||||
| اگر برگ گلت باشد نوا از بینوایی زن | که از بلبل عجب دارم اگر برگ و نوا دارد | |||||
| وگر مرغ سلیمانرا بجای خود نمیبینم | بجای خود بود گر باز آهنگ سبا دارد | |||||
| اگر چون من بسی داری بدلسوزی و غمخواری | بدین بیچاره رحم آور که در عالم ترا دارد | |||||
| ز خواجو کز جهان جز تو ندارد هیچ مطلوبی | اگر دوری روا داری خدا آخر روا دارد | |||||