خواجوی کرمانی (غزلیات)/وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد
ظاهر
| وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد | شاه من از طرف بارگاه برآمد | |||||
| کاکل عنبر شکن ز چهره برافشاند | روز سپید از شب سیاه برآمد | |||||
| از در خرگه برآمد آن مه و گفتم | یوسف کنعان مگر ز چاه برآمد | |||||
| پرده ز رخ برفکند و زهره فروشد | طرف کله برشکست وماه برآمد | |||||
| سرو ندیدم که در قبا بخرامید | مه نشنیدم که با کلاه برآمد | |||||
| بسکه ببارید آب حسرتم از چشم | گرد سرا پردهاش گیاه برآمد | |||||
| شاه پریچهرگان چوطره برافشاند | فتنه بیکباره از سپاه برآمد | |||||
| هر دم از آن عنبرین کمند دلاویز | ناله دلهای داد خواه برآمد | |||||
| آه که شمع دلم بمرد چو خواجو | از من دلخسته بسکه آه برآمد | |||||