خواجوی کرمانی (غزلیات)/هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت
ظاهر
| هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت | یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت | |||||
| غم کارم بخور امروز که شد کار از دست | دلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت | |||||
| که کند چارهام این لحظه که بیچاره شدم | که دهد یاریم امروز که آن یار برفت | |||||
| جهد کردم که ز دل بو که برآید کاری | چکنم کاین دل محنت زده از کار برفت | |||||
| این زمان بلبل دلسوخته گو دم در کش | زانکه آن طوطی خوش نغمه ز گلزار برفت | |||||
| درد بیمار عجب گر بدوایی برسد | خاصه اکنون که طبیب از سر بیمار برفت | |||||
| همچو آن فتنه که دیوانهام از رفتارش | آدمی زاده ندیدم که پری وار برفت | |||||
| بت ساغر کش من تا بشد از مجلس انس | آبروی قدح و رونق خمار برفت | |||||
| آن چه میبود که تا ساقی از آن میپیمود | کس ندیدیم که از میکده هشیار برفت | |||||
| بوی انفاس تو خواجو همه عالم بگرفت | این چه عطرست که آب رخ عطار برفت | |||||