خواجوی کرمانی (غزلیات)/هر کو نظر کند بتو صاحبنظر شود
ظاهر
| هر کو نظر کند بتو صاحبنظر شود | وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود | |||||
| چون آبگینه این دل مجروح نازکم | هر چند بیشتر شکند تیزتر شود | |||||
| بگشا کمر که جامهی جانرا قبا کنم | گر زانکه دست من بمیانت کمر شود | |||||
| منعم مکن ز گریه که در آتش فراق | از سیم اشک کار رخم همچو زر شود | |||||
| از دست دیده نامه نیارم نوشت از آنک | هر لحظه خون روان کند و نامه تر شود | |||||
| کی برکنم دل از رخ جانان که مهر او | با شیر در دل آمد و با جان بدر شود | |||||
| بی سر به سر شود من دلخسته را ولیک | بی او گمان مبر که زمانی بسرشود | |||||
| ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت | این شام صبح گردد و این شب سحر شود | |||||
| خواجو ز عشق روی مگردان که در هوا | سایر ببال همت و طائر بپر شود | |||||