خواجوی کرمانی (غزلیات)/هر که را سکه درستست بزر باز نماند
ظاهر
| هر که را سکه درستست بزر باز نماند | وانکه از دست برون رفت بسر باز نماند | |||||
| مرد صاحبنظر آنست که در عالم معنی | دیده بگشاید و از ره بنظر باز نماند | |||||
| طائر دل که شود صید رخ و زلف دلارام | همچو بلبل بگل و سنبل تر باز نماند | |||||
| جان شیرین بده از عشق چو فرهاد و مزن دم | کانکه از کوه در افتد بکمر باز نماند | |||||
| گر بر افروختهئی شمع دل از آتش سودا | ترک جان گیر که پروانه بپر باز نماند | |||||
| نام شکر نبرم پیش عقیق تو که خسرو | با وجود لب شیرین بشکر باز نماند | |||||
| چون بمیرم بجز از خون دل و گفته دلسوز | یادگاری ز من خسته جگر باز نماند | |||||
| یکدم ای مردمک چشم من از اشک برآسای | کانکه شد ساکن دریا بگهر باز نماند | |||||
| حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح که از دوست | هر که را سکه درستست بزر باز نماند | |||||