خواجوی کرمانی (غزلیات)/مه چنین دلستان نمیافتد
ظاهر
| مه چنین دلستان نمیافتد | سرو از اینسان روان نمیافتد | |||||
| زان دهان نکتهئی نمیشنوم | که یقین درگمان نمیافتد | |||||
| هیچ از او در میان نمیآید | که کمر در میان نمیافتد | |||||
| عجب از پادشه که سایهی او | بر سر پاسبان نمیافتد | |||||
| نام دل در نشان نمیآید | تیر از او برنشان نمیافتد | |||||
| عشق سریست کافرینش را | چشم فکرت برآن نمیافتد | |||||
| کشتی ما چنان شکست کز او | تختهئی بر کران نمیافتد | |||||
| نرود یک نفس که از دل من | دود در آسمان نمیافتد | |||||
| چشم من تا نمیفتد پر اشک | دیده پر ناردان نمیافتد | |||||
| مرغ دل تا هوا گرفت و رمید | باز با آشیان نمیافتد | |||||
| خامه چون شرح میدهد غم دل | کاتشش در زبان نمیافتد | |||||
| گشت خواجو مریض و چشم طبیب | هیچ برناتوان نمیافتد | |||||