خواجوی کرمانی (غزلیات)/مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی
ظاهر
| مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی | کین مردم دینشناسی و مسلمانی کنی | |||||
| با پریرویان بخلوت روی در روی آوری | خویش را دیوانه سازی و پری خوانی کنی | |||||
| همچو اختر مهره بازی ورد تست اما چو قطب | بر سر سجاده هر شب سبحه گردانی کنی | |||||
| حکمت یونان ندانی کز کجا آمد پدید | وز سفاهت عیب افلاطون یونانی کنی | |||||
| سر بشوخی برفرازی و دم از شیخی زنی | خویش را از عاقلان دانی و نادانی کنی | |||||
| چون بعون حق نمیباشد وثوقت لاجرم | از ره حق روی برتابی و عوانی کنی | |||||
| راه مستوران زنی و منکر مستان شوی | خرمن مردم دهی بر باد و دهقانی کنی | |||||
| کار جمعی از سیه کاری چو زلف دلبران | هر نفس برهم زنی وانگه پریشانی | |||||
| ظاهرا چون طیبتی در طینت موجود نیست | زان سبب هر جا که باشی خبث پنهانی کنی | |||||
| دادهئی گوئی بباد انگشتری وز بهر آن | نسبت خاتم بدیوان سلیمانی کنی | |||||
| نیستی را مشتری شو تا ز کیوان بگذری | ملک درویشی مسخر کن که سلطانی کنی | |||||
| چون بدستان اهل کرمانرا بدست آوردهئی | از چه معنی در پی خواجوی کرمانی کنی | |||||