خواجوی کرمانی (غزلیات)/مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب
ظاهر
| مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب | صبوحست ای بت ساقی بده شراب | |||||
| اگرمردم بشوئیدم بب چشم جام | وگر دورم بخوانیدم بواز رباب | |||||
| فلک در خون جانم رفت و ما در خون دل | می لعل آب کارم برد و ما در کار آب | |||||
| مرا بر قول مطرب گوش و مطرب در سماع | من از بادام ساقی مست وساقی مست خواب | |||||
| چو هندو زلف دود آسای او آتش نشین | چو طوطی لعل شکر خای او شیرین جواب | |||||
| دل از چشمم بفریادست و چشم از دست دل | که هم پرعقابست آفتاب جان عقاب | |||||
| کبابم از دل پرخون بود وقت صبوح | که مست عشق را نبود برون از دل کباب | |||||
| سر کویت ز آب چشم مهجوران فرات | سر انگشتت بخون جان مشتاقان خضاب | |||||
| دلم چون مار مپیچد ز مهرم سرمپیچ | رخت چون ماه میتابد ز خواجو رخ متاب | |||||