خواجوی کرمانی (غزلیات)/مرا که نیست بخاک درت امید وصول
ظاهر
| مرا که نیست بخاک درت امید وصول | کجا بمنزل قربت بود مجال نزول | |||||
| اگر وصال تو حاصل شود بجان بخرم | ولی عجب که رسد کام بیدلان بحصول | |||||
| چنین شنیدهام از پرده ساز نغمهی شوق | که ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول | |||||
| خموش باشد که با کشتگان خنجر عشق | خلاف عقل بود درس گفتن از معقول | |||||
| براهل عشق فضلیت بعقل نتوان جست | که عقل و فضل درین ره عقیله است و فضول | |||||
| بروز حشر سر از موج خون برون آرد | کسیکه گشت به تیغ مفارقت مقتول | |||||
| گذشت قافله و ما گشوده چشم امید | که کی ز گوشهی محمل نظر کند محمول | |||||
| میان ما و شما حاجت رسالت نیست | چو انقطاع نباشد چه احتیاج رسول | |||||
| مفارقت نکنم دیگر از حریم حرم | گرم به کعبهی وصل افتد اتفاق وصول | |||||
| چو ره نمیبرم از تیرگی بب حیات | شدست جان من تشنه از حیات ملول | |||||
| ببوس دست مقیمان درگهش خواجو | بود که راه دهندت ببارگاه قبول | |||||