خواجوی کرمانی (غزلیات)/مرا که راه نماید کنون به خانهی دل
ظاهر
| مرا که راه نماید کنون به خانهی دل | که خاک راهم اگر دل دهم به خانهی گل | |||||
| من آن نیم که ز دینار باشدم شادی | اگر چه بنده باقبال میشود مقبل | |||||
| چو سرو هر که برآورد نام آزادی | دلش کجا بسهی قامتان شود مائل | |||||
| مرا قتیل نبیند کسی بضربت تیغ | مگر گهی که ز من منقطع شود قاتل | |||||
| به راه بادیه مستسقی جمال حرم | بود لبالبش از آب دیدگان منزل | |||||
| ز چشم ما نرود کاروان بوقت رحیل | به حکم آنکه ز سیلاب نگذرد محمل | |||||
| اگر چه بر گذرت سائلان بسی هستند | چو آب دیدهی ما نیست در رهت سائل | |||||
| بملک دانش اگر حکم و حکمتت باید | مقیم عالم دیوانگی شوای عاقل | |||||
| چو وصل و هجر حجابست پیش اهل سلوک | ازین حجاب برون آی تا شوی واصل | |||||
| مفارقت متصور کجا شود ما را | که نیست هر دو جان در میان ما حائل | |||||
| کسی که در حرم جان وطن کند خواجو | بود هر آینه از ساکنان کعبهی دل | |||||