خواجوی کرمانی (غزلیات)/ما برکنار و با تو کمر در میان بماند
ظاهر
| ما برکنار و با تو کمر در میان بماند | وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند | |||||
| از پیش من برفتی و خون دل از پیت | از چشم من روان شد و چشمم درآن بماند | |||||
| گفتم که نکتهئی ز دهانت کنم بیان | از شور پستهات سخنم در دهان بماند | |||||
| برخاک درگه تو چو دوشم مقام بود | جانم براستان که برآن آستان بماند | |||||
| باد صبا که شد به هوای تو سوی باغ | چندین ببوی زلف تو در بوستان بماند | |||||
| فرهاد اگر چه با غم عشق از جهان برفت | لیکن حدیث سوز غمش در جهان بماند | |||||
| خواجو ز بسکه وصف میان تو شرح داد | او از میان برفت و سخن در میان بماند | |||||
| در عشق داستان شد و چون از جهان برفت | با دوستان محرمش این داستان بماند | |||||