خواجوی کرمانی (غزلیات)/عشق سلطانیست کو را حاجت دستور نیست
ظاهر
| عشق سلطانیست کو را حاجت دستور نیست | طائران عشق را پرواز گه جز طور نیست | |||||
| کس نمیبینم که مست عشق را پندی دهد | زانکه کس در دور چشم مست او مستور نیست | |||||
| دور شو کز شمع عشق آتش بنزدیکان رسد | وانکه او نزدیک باشد گر بسوزد دور نیست | |||||
| من به مهر دل به پایان میرسانم روز را | زانکه بی آتش درون تیرهام را نور نیست | |||||
| ملک دل را تا بکی بینم چنین ویران ولیک | تا نمیگردد خراب آن مملکت معمور نیست | |||||
| بزم بی شاهد نمیخواهم که پیش اهل دل | دوزخی باشد هر آن جنت که در وی حور نیست | |||||
| رهروان عشق را جز دل نمیشاید دلیل | وانکه این ره نسپرد نزد خرد معذور نیست | |||||
| تا نپنداری که ما با او نظر داریم و بس | هیچ ناظر را نمیبینم که او منظور نیست | |||||
| چشم میگونش نگر سرمست و خواجو در خمار | شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور نیست | |||||