خواجوی کرمانی (غزلیات)/عجب دارم گر او حالم نداند
ظاهر
| عجب دارم گر او حالم نداند | که مشک و بی زری پنهان نماند | |||||
| یقینم کان صنم بر ناتوانان | اگر رحمت نماید میتواند | |||||
| دلم ندهد که ندهم دل بدستش | گرم او دل دهد ور جان ستاند | |||||
| بفرهاد ار رسد پیغام شیرین | ز شادی جان شیرین برفشاند | |||||
| اگر دهقان چنان سروی بیابد | بجای چشمه بر چشمش نشاند | |||||
| سرشکم میدود بر چهرهی زرد | تو پنداری که خونش میدواند | |||||
| نمیبینم کسی جز دیدهی تر | که آبی بر لب خشکم چکاند | |||||
| بجامی باده دستم گیر ساقی | که یکساعت ز خویشم وا رهاند | |||||
| صبا گر بگذری روزی بکویش | بگو خواجو سلامت میرساند | |||||