خواجوی کرمانی (غزلیات)/عجب از قافله دارم که بدر مینشود
ظاهر
| عجب از قافله دارم که بدر مینشود | تا ز خون دل من مرحله تر مینشود | |||||
| خاطرم در پی او میرود از هر طرفی | گر چه از خاطر من هیچ بدر مینشود | |||||
| آنچنان در دل و چشمم متصور شده است | کز برم رفت و هنوزم ز نظر مینشود | |||||
| دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم | چارهئی نیست چو دستم بتو در مینشود | |||||
| صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت | گر بتیغش بزنی جای دگر مینشود | |||||
| هر شب از ناله من مرغ بافغان آید | وین عجبتر که ترا هیچ خبر مینشود | |||||
| عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز | چکنم بی تو مرا کار بسر مینشود | |||||
| روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات | وین شب هجر تو گوئی که سحر مینشود | |||||
| کاروان گر به سفر میرود از منزل دوست | دل برگشتهی خواجو بسفر مینشود | |||||