خواجوی کرمانی (غزلیات)/شمع ما مامول هر پروانه نیست
ظاهر
| شمع ما مامول هر پروانه نیست | گنج ما محصول هر ویرانه نیست | |||||
| کی شود در کوی معنی آشنا | هر که او از آشنا بیگانه نیست | |||||
| ترک دام و دانه کن زیرا که مرغ | هیچ دامی در رهش جز دانه نیست | |||||
| در حقیقت نیست در پیمان درست | هر که او با ساغر و پیمانه نیست | |||||
| پند عاقل کی کند دیوانه گوش | زانکه عاقل نیست کو دیوانه نیست | |||||
| نیست جانش محرم اسرار عشق | هر کرا در جان غم جانانه نیست | |||||
| گر چه ناید موئی از زلفش بدست | کیست کش موئی از و در شانه نیست | |||||
| گفتمش افسانه گشتم در غمت | گفت این دم موسم افسانه نیست | |||||
| گفتمش بتخانه ما را مسجدست | گفت کاینجا مسجد و بتخانه نیست | |||||
| گفتمش بوسی بده گفتا خموش | کاین سخنها هیچ درویشانه نیست | |||||
| گفتمش شکرانه را جان میدهم | گفت خواجو حاجت شکرانه نیست | |||||