خواجوی کرمانی (غزلیات)/شبی که راه هم آه آتش افشان را
ظاهر
| شبی که راه هم آه آتش افشان را | ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را | |||||
| ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش | ز بهر درد فدا کرده است درمان را | |||||
| مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی | که ما ز چشم بیفکندهایم طوفان را | |||||
| بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیر | نثار خنجر خونریز او کنم جان را | |||||
| عجب نباشد اگر تشنهی جمال حرم | ز آب دیده لبالب کند بیابان را | |||||
| بعزم کعبه چو محمل برون برد مشتاق | بسوزد از نفس آتشین مغیلان را | |||||
| نوباد پای زمین کوب را بجلوه درآر | که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را | |||||
| مگو بگوی که سرگشته از چه میگردی | اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را | |||||
| مکن ملامت خاجو که از گل صد برگ | مجال صبر نباشد هزار دستان را | |||||