خواجوی کرمانی (غزلیات)/سریست مرا با تو که اغیار نداند
ظاهر
| سریست مرا با تو که اغیار نداند | کاسرار می عشق تو هشیار نداند | |||||
| در دایرهی عشق هر آنکس که نهد پای | از شوق خطت نقطه ز پرگار نداند | |||||
| گر بلبل دلسوخته بیرون رود از باغ | باز از سرمستی ره گلزار نداند | |||||
| هر کس که گرفتار نگردد به کمندی | در قید غمت حال گرفتار نداند | |||||
| تا تلخی هجران نکشد خسرو پرویز | قدر لب شیرین شکر بار نداند | |||||
| هر دل که نشد فتنه از آن نرگس بیمار | حال من دلخستهی بیمار نداند | |||||
| چون حال دل از زلف تو پوشیده توان داشت | کان هندوی دل دزد سیه کار نداند | |||||
| ای باد صبا حال من ارزانک توانی | با یار چنان گوی که اغیار نداند | |||||
| خواجو که درین واقعه بیچاره فرو ماند | عیبش مکن ار چارهی اینکار نداند | |||||