خواجوی کرمانی (غزلیات)/رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
ظاهر
| رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم | بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم | |||||
| هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند | نیست از باده شکیبم چکنم باده پرستم | |||||
| ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم | در تو پیوستم و از هر دو جهان مهر گسستم | |||||
| دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن | نقش رخسار تو از لوح دل و دیده نشستم | |||||
| گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه | بدو چشمت که ز خود نیستم آگاه که هستم | |||||
| تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم | دست بنهاده ز غم بر دل و جان بر کف دستم | |||||
| تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد | زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم | |||||
| چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم | گره زلف تو بگشادم و زنار ببستم | |||||
| تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو | بدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم | |||||