خواجوی کرمانی (غزلیات)/بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش
ظاهر
| بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش | جز خنده نشانی نشنیدم ز دهانش | |||||
| زان نادرهی دور زمان هر که خبر یافت | نبود خبر از حادثهی دور زمانش | |||||
| بگذشت و نظر بر من بیچاره نیفکند | او باد گران و من مسکین نگرانش | |||||
| بلبل نبود در چمنش برگ و نوایی | چون گلبن خندان ببرد باد خزانش | |||||
| سر وار ز لب چشمه برآید چو درآید | بر چشم کنم جای سهی سرو روانش | |||||
| عقل ار منصور شودش طلعت لیلی | مجنون شود از سلسلهی مشک فشانش | |||||
| کی شرح دهد خامه حدیث دل ریشم | زینگونه که خون میرود از تیغ زبانش | |||||
| گو از سرمیدان بلا خیمه برون زن | عاشق که تحمل نبود تیغ و سنانش | |||||
| نقاش چو در نقش دلارای تو بیند | واله شود و خامه درافتد ز بنانش | |||||
| هر خسته که جان پیش سنان توسپر ساخت | هم زخم سنان تو کند مرهم جانش | |||||
| خواجو چو تصور کند آن جان جهان را | دیگر متصورنشود جان و جهانش | |||||