خواجوی کرمانی (غزلیات)/به شهریار بگوئید حال این درویش
ظاهر
| به شهریار بگوئید حال این درویش | به شهریار برید آگهی از این دل ریش | |||||
| مدد کنید که دورست آب و ما تشنه | حرامی از عقب و روز گرم و ره در پیش | |||||
| توانگران چو علم برکنار دجله زنند | مگر دریغ ندارند آبی از درویش | |||||
| اگر تو زهر دهی همچو شهد نوش کنم | به حکم آنکه ز دست تو نوش باشد نیش | |||||
| به نوک ناوک چشم تو هر که قربان شد | ازو چه چشم توان داشتن رعایت کیش | |||||
| از آستان تو دوری نکردم اندیشه | چرا که گوش نکردم بعقل دور اندیش | |||||
| اگر گرفت دلم ترک خویش و بیگانه | غریب نیست که بیگانه گشته است از خویش | |||||
| به عشوه آهوی روباه باز صیادت | چنان برد دل مردم که گرگ گرسنه میش | |||||
| بیا و پرده برافکن که هست خواجو را | شکیب کم ز کم و اشتیاق بیش از بیش | |||||