خواجوی کرمانی (غزلیات)/به آب گل رخ آن گلعذار میشویند
ظاهر
| به آب گل رخ آن گلعذار میشویند | و یا به قطرهی شبنم بهار میشویند | |||||
| بکوی مغبچگان جامههای صوفی را | بجامهای می خوشگوار میشویند | |||||
| هنوز نازده منصور تخت بر سر دار | بخون دیدهی او پای دار میشویند | |||||
| خوش آن صبوح که آتش رخان ساغر گیر | بباده لعل لب آبدار میشویند | |||||
| بحلقهئی که ز زلفت حدیث میرانند | دهان نخست به مشک تتار میشویند | |||||
| بپوش چهره که مشاطگان نقش نگار | ز شرم روی تو دست از نگار میشویند | |||||
| بسا که شرح نویسان روزنامهی گل | ورق ز شرم تو در جویبار میشویند | |||||
| قتیل تیغ ترا خستگان ضربت شوق | بب دیده گوهر نثار میشویند | |||||
| بشوی گرد ز خاطر که دیدگان هر دم | ز لوح چهرهی خواجو غبار میشویند | |||||