خواجوی کرمانی (غزلیات)/بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند
ظاهر
| بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند | ورنه دود دل ما بیتو کجا بنشیند | |||||
| گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست | این خیالیست که در خاطر ما بنشیند | |||||
| چو تو برخیزی و از ناز خرامان گردی | سرو برطرف گلستان ز حیا بنشیند | |||||
| هیچکس با تو زمانی بمراد دل خویش | ننشیند مگر از خویش جدا بنشینند | |||||
| دمبدم مردمک چشم من افشاند آب | بر سر کوی تو تا گرد بلا بنشیند | |||||
| بر فروزد دلم از نکهت انفاس نسیم | گر چه شمع از نفس باد صبا بنشیند | |||||
| تو مپندار که دور از تو اگر خاک شوم | آتش عشق من از باد هوا بنشیند | |||||
| من بشکرانهی آن از سر سر برخیزم | کان سهی سرو روان از سر پا بنشیند | |||||
| عقل باور نکند کان شه خوبان خواجو | از تکبر نفسی پیش گدا بنشیند | |||||