خواجوی کرمانی (غزلیات)/بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع
ظاهر
| بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع | که شمع سوخته دل را از آتشست شعاع | |||||
| حدیث سوز درون از زبان نی بشنو | ولی چو شمع نباشد چه آگهی ز سماع | |||||
| بچشم آهوی لیلی نظر کن مجنون | گهی که برسر خاکش چرا کنند سباع | |||||
| برو طبیب و صداعم مده که مخمورم | مگر بباده رهایی دهی مرا ز صداع | |||||
| بیا و جام عقارم بده که تا بودم | نه با عقار تعلق گرفتهام نه ضیاع | |||||
| چگونه از خط حکم تو سر بگردانم | که من مطیعم و حکم تو پیش بنده مطاع | |||||
| شدی و بیتو بهر شارعی که بگذشتم | ز دود سینه هوا برسرم ببست شراع | |||||
| به روشنی نتوان بار بر شتر بستن | که همچو شام بود تیره بامداد وداع | |||||
| برقعهئی دل ما شاد کن که در غم تو | بسی بخون جگر نسخ کردهایم رقاع | |||||
| مرا از آنچه که گیرد حرامی از پس و پیش | چو ترک خویش گرفتم چه غم خورم ز متاع | |||||
| بمهد خاک برد با تو دوستی خواجو | که شیر مهر تو خوردست در زمان رضاع | |||||