خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را
ظاهر
| ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را | بگشای بند یلمه و در بند کن قبچاق را | |||||
| در جان خانان ختا کافر نمیکرد این جفا | ای بس که در عهد تو ما یاد آوریم آن جاق را | |||||
| شد کویت ای شمع چگل اردوی جان کریاس دل | چون میکشی چندین مهل در بحر خون مشتاق را | |||||
| تاراج دلها میکنی در شهر یغما میکنی | بر خسته غوغا میکنی نشنیدهئی یاساق را | |||||
| در پرده از ناراستی راه مخالف میزنی | بنواز باری نوبتی چون میزنی عشاق را | |||||
| ای ساقی سوقی بیار آن آفتاب راوقی | باشد که در چرخ آوریم آنماه سیمین ساق را | |||||
| هر صبحدم کاندر غمش جام دمادم در کشم | چشمم بیاد لعل او در خون کشد آیاق را | |||||
| سلطان گردون از شرف در پای شبرنگش فتد | چون ماه عقرب زلف من برسر نهد بنطاق را | |||||
| تا آن نگار سیمبر در وی وطن سازد مگر | بنگارم از خون جگر خلوتگاه آماق را | |||||
| نوئین بت رویان چین خورشید روی مه جبین | گر زانکه پیمان بشکند من نشکنم میثاق را | |||||
| گفتم که یک راه ای صنم بر چشم خواجو نه قدم | گفت از سرشک دیدهاش پرخون کنم بشماق را | |||||